محمد باقر شريعتى سبزوارى
261
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
مىگيرد و كودك تلاشى كه براى غذا مىكند براى ارضاى همين ميل است و ما نام اين ارضا را در اينجا « سيرى » گذاشتهايم . هر فعلى كه ابتدا به نظر مىرسد كه علىرغم ميل انسان واقع مىشود از يك ميل مخفى سرچشمه مىگيرد ؛ مثلًا شخص بر خلاف تمايلات خودپرستى خويش به يك عمل اخلاقى نوع خواهانه اقدام مىكند و چون بر خلاف تمايلات خودپرستى است مىپندارد كه اين فعل مطلقاً بر خلاف ميلش صورت گرفته و حال آنكه واقعاً يك تمايل ديگرى ( تمايل نوع خواهى مثلًا ) در وجودش مكتوم بوده كه در آن حال بر ساير تمايلات شخص فايق آمده و عمل وى را تحت كنترل خود قرار داده ، و اگر چنين تمايلى در وجودش نمىبود محال بود كه ارادهاش برانگيخته شود و فعلى صورت بگيرد . على هذا در هر فعلى از افعال ارادى ، ارضاى تمايلى منظور است وغايتى كه هيچ فعل ارادى خالى از آن نيست ( چه در حيوان و چه در انسان ) و حيوان مستشعر به آن است و او را مىجويد همانا ارضاى تمايلى از تمايلات است . پس ، همانطورى كه حيوان به فعل خود آگاه است ، به غايت نفسانى فعل خود نيز آگاه است و علم حيوان به غايت فعل خود نيز از قبيل علم وى به اشياى خارجى نيست ؛ يعنى حصولى انفعالى نيست ، بلكه « حضورى » است ؛ مثل ساير امور نفسانى ، كه در مقالهء 5 گذشت . اين دو علم و ادراك كه تا كنون گفته شد ( ادراك فعل و ادراك غايت نفسانى فعل ) خواه ناخواه در هر فعل ارادى موجود است و اين دو ادراك حيوان ، چون مربوط به چيزهايى است كه خارج از وجود خودش نيست ، از نظر توجيه علمى و فلسفى چندان اشكالى ندارد . حالا ببينيم آگاهىها و اطلاعات حيوان از امورى كه خارج از وجود وى است چگونه و به چه وسيله است ؟ اين قسمت نيز تا آنجا كه از راه حس و تجربه و فكر قابل توجيه است چندان اشكالى ندارد ؛ مانند آگاهىهاى انسان از طبيعت و قوانين طبيعت . انسان در آغاز امر ، نه طبيعت را مىشناسد و نه به قوانين آن آگاهى دارد ، به تدريج در اثر برخورد با طبيعت عينى آن را مىشناسد و قوانينش را به دست مىآورد و در عمل از آنها استفاده مىكند .